محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

محمد مهدی پاره تنم

بدون عنوان

  سلام...سلام...سلام....   من اومدم...یعنی بودم اما وبلاگم رو آپدیت نمی کردم...نمی دونم چرا حس نوشتن نبود...یعنی خوش می گذشت و وقت نمی کردم بیام بنویسم...بله جونم براتون بگه که من و گل پسریم جمعه اومدیم خونه بابام...بله بلاخره فرار از زندان رخ داد(برداشت بد نکنید من خونه ام رو دوست دارم اما از عید نوروز تا حالاخونه بابام نیومده بودم...داشتم دق می کردم)بله جمعه صبح با ناز پسری با قطار اومدیم....     وقتی ایستگاه قطار پیاده شدیم محمدم ناراحت بود که چرا بغلش نمی کنم...اما یهووو ابجی عسلی رو دید دیگه منو فراموش کرد...همچین پرید بغل بابام دیدنی....بله تعطیلات ما شروع شد....ظهر خونه بودیم...دلخ...
25 تير 1392

حرفای مامانی

سلام ....سلام به گل پسر مامان....خوشگلم 18 ماهگیت مبارک الهی قربون قد و بالات بشم...ایشالله 120 سالگیت...نازنینم امروز رسما 18 ماهه شدی...اخه امروز واکسن هاتو هم زدیم... بمیرم که خیلی اذیت شدی اما فدای چشمای خوشگلت بشم لازم بود و دیگه تموم شد...ایشالله 6 سالگیت برای کلاس اولی شدنت واکسن می زنیم... الهی فدات بشم امروز روز اول ماه مبارک رمضون...این دومین باره که ماه رمضون با من و باباتی...الهی دورت بگردم که وجودت شیرینی این روزا رو بیشتر می کنه..... راستی گل پسرم داری بزرگ می شی...با کمک خودت می خواییم از پوشک جدات کنیم...اگه خدا بخواد 3 روز گذشت...بد نبود و اما زیاد هم خوب نبود ولی بهر حای فهمیدی که باید بری دستشویی ...وقتی می...
19 تير 1392

مسابقه نی نی شکمو

  سلام...دوست  جونی های عزیز و نازینین و خواننده های مهربان و خاموش وبلاگ من و پسری...   خبر خبر ناز پسری تو یه مسابقه شرکت کرده...یه مسابقه پیامکی در نی نی وبلاگ..... و ما برای برنده شدن تو این مسابقه به کلی رای نیاز داریم.....رای با یه اس ام اس ناقابل از طرف دوست جونی ها ...کد ناز پسریم 410 هست...تا 18 مرداد وقت داریم...   ...
12 تير 1392

نامه مامان به پسری

  پسرم عزیزترینم.....     نازنینم بزگ شدنت مثل پلک زدن بود...باورم نمی شه 16 روز دیگه18 ماهه می شی و باید اخرین واکسن دوره کودکی ات رو  بزنیم...انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و بوت می کردم...اون دستای کوچولو الان شده تکیه گاه مامان تو تنهایی هاش....لحظه هایی  که به وجود یه عزیز  نیاز داره تا دستشو بگیره و بغلش کنه و نوازش کنه....الان تو برا من همون عزیزی که لحظه لحظه کنارمی و با زبون بی زبونیت باهام حرف می زنی...مرد لحظه های تنهاییمی....محمدم قشنگترین لحظه ها رو با تو دارم...فدات بشم خیلی مهربونی عصرها وقتی می بینی مامان ناراحته می دونی چیکار می کنی تا بخندم...می گی ماااام...
2 تير 1392

پاره تن من

  سلام به همه ....هووووووووووررررررررررررراااااااااااااااا بلاخره موفق شدم عکسای شازده کوچولومو براتون بزارم....بزن دست قشنگه رو به افتخار خودم......   فکر کنم عکسای واضح هستن و نیاز به توضیح ندارن.....   جیگرتو مامان بخوره چرا اینجوری تلویزیون تماشا می کنی....   خوشگل من عاشق هندونه است....چه کنیم     حتی عاشق پوست هندونه هم هست   تو خواب فرشته ها رو دیدی که اینطوری می خندی؟؟؟؟؟     فدای خندیدنت بشم......
30 خرداد 1392

نمرات مامان شین

  سلام....از خوشحالی دارم بال در می یارم ....یعنی در پوست خود نمی گنجم....   از صبح چشمام اشکی بود ...درگیر بازجویی و کلانتری و اعصاب خوردی بودم...همین 1 ساعت پیش دوستم بهم اس داد که مامانی نمره ها رو زدن .....منم عین بختک خیمه زدم رو کامپیوتر.... وااای مگه باز می شد....با کلی التماس باز شد....   تشویق....   کارنامه بنده :   فیزیولوژی گیاهان زراعی:17  (اولین امتحانم بود)   زراعت عمومی: 20 (اینم تو معدل تاثیر نداره)   زراعت تکمیلی : 19/50   فیزیولوژی علفهای هرز و علفکش ها 18 (امتحان روز تصادف)   یه ...
29 خرداد 1392

دلیل غیبتم

  سلام دوستان عزیز و مهربونم.... این مدت که نبودم درگیر امتحانا و اتفاقایی بودم که برام افتاده بودم...ناز پسری مامانو می بخشی؟؟؟؟؟روز ١٩ خرداد مهمترین امتحان ترم و قرار بود بدم....فکر کنید ۵ روز تموم  حسابی خوندم از خلاصه نویسی بگیرید تا رمز گذاری انجام دادم....یعنی مفصل خوندم....صبح ١٩ خرداد تا ساعت ۱۱ هم نکته ها رو خوندم و یه مرور کلی انجام دادم....بعد تا ساعت ۱ به خودم رسیدم....با پسریم اب بازی کردیم و یه سونای داغ برا خودمون درست  کردیم و حسابی دوتایی جیگر شدیم....ساعت ۱ (۱ ساعت و نیم قبل امتحان) حرکت کردم برم دانشگاه.....مثلا خواستم بدون دلهره با سرعت مطمئنه برم.....۵ دقیقه از حرکتم نگذشته بود.....که تصادف کرد...
28 خرداد 1392