بدون عنوان
سلام...سلام...سلام.... من اومدم...یعنی بودم اما وبلاگم رو آپدیت نمی کردم...نمی دونم چرا حس نوشتن نبود...یعنی خوش می گذشت و وقت نمی کردم بیام بنویسم...بله جونم براتون بگه که من و گل پسریم جمعه اومدیم خونه بابام...بله بلاخره فرار از زندان رخ داد(برداشت بد نکنید من خونه ام رو دوست دارم اما از عید نوروز تا حالاخونه بابام نیومده بودم...داشتم دق می کردم)بله جمعه صبح با ناز پسری با قطار اومدیم.... وقتی ایستگاه قطار پیاده شدیم محمدم ناراحت بود که چرا بغلش نمی کنم...اما یهووو ابجی عسلی رو دید دیگه منو فراموش کرد...همچین پرید بغل بابام دیدنی....بله تعطیلات ما شروع شد....ظهر خونه بودیم...دلخ...
نویسنده :
مامان شین
9:50





